|
مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوست دارم مهم نیست که فردا کجایی مهم اینه که هرجا باشی دوست دارم مهم نیست تا ابد باهم باشیم مهم اینه که تا ابد دوست دارم مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت بوده که دوست داشته باشم
رفتی خونم شده ویرون دلم از بی کسی خونه نمیتونه که بخونه حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه اون که رفته دیگه رفته نمیخواد دیگه بمونه نمیخوام که باز بیایی اون چشاتو من ببینم خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم خسته ودربه درشهر غمم شبم از هرچی شبه سیاهتره زندگی زندون سردکینه هاست رودلم زخم هزار تا خنجره چی میشداون دستای کوچیک رو دست نوازش میکشید بر سر تنهایی سرد منو بوسه ای گرم به اتیش میکشید چی میشد تو خونه ی کوچیک من غنچه غمها وا نمیشد چی میشد هیچ کی تنها نمیشد جز خدا هیچ کسی تنهانمیشد من هنوز خسته ودربه درشهر غمم شبم از هرچی شبه سیاهتره زندگی زندون سردکینه هاست رودلم زخم هزار تا خنجره من هنوز در به دره شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاه تره نظر بدید تورو خدا
این عکس داداشیمه خوشگله مگه نه؟
عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه عشق یعنی ... همون سلام اول. عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان. عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد. عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم . عشق یعنی ... انفجار احساسات. عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری. عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی. عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه. عشق یعنی ... ترا ببخشه و یه فرصت دیگه بهت بده. عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه عشق یعنی ... مایه قوت قلب عشق یعنی ... شادی و نشاط عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری. عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن. عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی. عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری. عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون. عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن. عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن. عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره. عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته. عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره. عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه. عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری. عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی. عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن. عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش. عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه. عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست. عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه. عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی. عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم. عشق یعنی ... با هم تاب خوردن. عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی. عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن. عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن. عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد. عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن. عشق یعنی ... روی هم اسمهای قشنگ گذاشتن. عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه. عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه. عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن. عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن. عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها. عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه. عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته. عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره. عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها. عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها. عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید. عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی. عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره. عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی. عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید. عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی. عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن. عشق یعنی ... براش یه نامهء رمانتیک بفرستی. عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن. عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته. عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره. عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن. عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی. عشق یعنی ... جادوش کنی. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی. عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره. عشق یعنی ... دو چهره خندون. عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره. عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی. عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه. عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست. عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره. عشق یعنی ... حرفشو باور کنی. عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.
می دانم که آسمان آبی است. ابر سفید است. کوه قهوه ای است.
بال های پروانه ها رنگارنگ است ولی از وقتی که به دنیا آمده ام شش َش رنگی جز سیاهی ندیده ام.َ مادرم را هر روز صبح می بینم. دست هایم را روی صورت او می کشم. حالا دیگر تمام برجستگی ها و فرورفتگی های صورتش را از حفظ می دانم. هنوز هم وقتی با او حرف می زنم دوست دارم دستش را در دستم بگیرم. می پرسد:(( چرا دست هایم را می گیری؟! )) می گویم: (( چون از گرمی دست هایت جان می گیرم. )) مادر می گوید دست های من از دست های او ماهرتر است چون من عادت کرده ام که شکل هر چیز را با لمس کردن به ذهنم بسپارم. ولی من دست های مهربان او را بیشتر از دست های خودم دوست دارم. بینی مادر در وسط صورتش بزرگ تر از بینی من است ولی مادر می گوید بینی من کارآمدتر است. چون من بوها را بهتر از او احساس می کنم. از همان بچگی وقتی مهمانی به خانه ی ما می آمد مادر از دم در به او می گفت که حرف نزند و بعد به من می گفت: (( اگر گفتی چه کسی به خانه ی ما آمده؟! )) من بو می کشیدم و بیشتر وقت ها اسم مهمان را درست می گفتم. آن وقت مادر می خندید و نوک بینی مرا می بوسید. افسوس که از پدرم چیز زیادی نمی دانم. از وقتی به دنیا آمده ام او بیشتر در سفر بوده است. پدر هر چند وقت یک بار به ما سر می زند. مقداری پول در دست مادر می گذارد دستی روی سر من می کشد و می گوید: (( چه قدر بزرگ شده ای. )) می دانم که او مرا دوست دارد. چون تا وقتی که پیش ماست سعی می کند به من کمک کند. اوایل نمی خواست باور کند که فرزندی نابینا دارد و تا دو سال پیش توانایی های فرزند نابینایش را باور نداشت. یادم می آید یک بار او تابلویی از سفر آورده بود. ساعت دیواری را برداشت تابلو را جای ساعت به دیوار زد و ساعت را به دیوار دیگری وصل کرد. به او گفتم: (( بابا ساعت را کج زده ای. )) به حرفم اهمیت نداد. دوباره به او گفتم: (( بابا ساعت کج است. )) با بی حوصاگی گفت: (( تو از کجا می دانی؟ )) گفتم: (( از صدای تیک تاک ساعت می فهمم.)) عصبانی شد و گفت: (( من که چشم هایم می بیند کجی آن را نمی بینم آن وقت تو...)) و بقیه حرفش را نگفت. مادر مثل همیشه به کمکم آمد و گفت: (( راست می گوید. خودت بیا از دور نگاه کن ببین کج است. )) پدر ساعت را صاف کرد. اشک هایم مثل باران روی صورتم می لغزید. مادر سرم را روی سینه اش گذاشت و در حالی که گوش هایم را می بوسید گفت: (( من به این گوش ها افتخار می کنم. )) با همین گوش ها آن شب شنیدم که پدر به مادر می گفت: (( انقدر او را لوس نکن. او که تا ابد نمی تواند به تو تکیه کند. )) پدر راست می گفت اکنون دو سال از آن شب می گذرد. در این دو سال من از مادر خواستم که مرا با عصای سفیدم رها کند. بگذارد که خودم به کمک عصایم محیط اطراف را بشناسم. دلم می خواست خودم به تنهایی وارد اجتماع بشوم و زندگی را تجربه کنم و حالا دو سال تجربه به من نشان داده در دنیا کسانی هستند که به توانایی های خودشان ایمان ندارند و حتی با داشتن چشم زیبایی های زندگی را نمی بینند. من امروز فهمیده ام کورتر از من هم در دنیا هست
من گفتم و یارم گفت گفتیمو سفر کردیم از دشت شقایق ها با عشق گذر کردیم
گفتم اگه من مردم چقدر به من وفا داری عشقو به فراموشی چند روزه تو میسپاری گفت تو که میدونی سر خاک تومیمیرم ولی تا لحظه ی مردن نمیگیرم دل از تو
درجلسه ی امتحان عشق
من مانده ام ویک برگه ی سفید یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی ودلتنگی درددل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود دراین سکوت بغض الود قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به اغوش میکشد عشق تونوشتنی نیست در برگه ام کنار ان قطره یک قلب کوچک میکشم وقت تمام است برگه هابالا......
|
About![]()
سلام من ریحانه هستم به وبلاگ من خوش امدین لطفا نظر فراموش نشه..مرسی بای
Home
|